الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
51
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
جزر و مد بحر عشقم كرده سرگردان چرخ * هست سوى ساحلم چشمى و چشمى سوى موج بهرام كه از كيفيّت آن آگاهى يافت ، كنيزك را به فراق پسر و ترك مجالست او فرمان داده و گفت : او را بگو كه هواى من يكى را درخور بود كه بساط جود حاتم طى را از بذل بىشمارش طى و هميشه بر خلاف تو از فرط جود و سخا ، كى نه جمشيد كى باشد . موافقت و مؤانست من با چون تويى كه در هنگام جود و سخا ، حنظل تلخى را شيرينتر از جان شيرين پندارى ، در آينهء تمنّا صورتپذير حصول نيست . كنيزك نيز بر وفق فرمان ، به اداى پيغام پرداخته ، از پسر دورى گزيد و او را گرفتار درد ناكامى و مهجورى نموده ، در زاويهء حرمان كه نعرهء الفراقش به آسمان هفتم مىرسيد ، گوشهنشين ساخت . عاقبت كهنه مرد عشق ، دادمردى و مردانگى داده ، قهرمان خسّت و دون همّتى را كه بر شهرستان دل او استيلا يافته بود ، به تيغ تيز از پاى درآورده و شهريار جود و سخا را به جاى او فرمانروا نمود . پسر را هم به وصال معشوق خرّم و هم با جمال دلآراى جود و سخا همدم گردانيد . بالاخره به جايى رسيد كه عروس ملك را نيز در آغوش گرفت و در ميدان پادشاهى و حكمرانى ، گوى نيكنامى از امثال و اقران ربود . 68 - در ديار آشنا لقد جبت دون الحىّ كلّ تنوفة * يحوم بها نسر السمآء على وكر و خضت ظلام الليل يسود فحمه * و دست عرين الليث ينظر عن جمر و جئت ديار الحى و الليل مطرق * ينمنم ثوب الافق بالأنجم الزهر أشيم بها برق الحديد و ربّما * عثرت بأطراف المثقفة السمر و لا شمت إلّا غرّة فوق أشقر * فقلت حباب يستدير على خمر و سرت و قلب البرق يخفق غيرة * هناك و عين النجم تنظر عن شزر ( ابن خفاجه ) * * * بيرون از شهر ، بيابانهايى را گشتم كه به جز عقاب بر آنها چيره نگردد ، و در تاريكىهاى زغالگون شب قدم نهادم ، و پاى در بيشهء شيرهايى شرزه گذاشتم ، و شب هنگام به ديار آشنا رسيدم ، گاهى كه پيراهن شب با ستارهها پولكاندود شده بود ، و به دنبال روشنايىها و فلزات براقى رفتم ، كه برق سرنيزههايى در دل شب بود ، و دستم به گيسوان زيبارويان نرسيد ، چراكه چون عنبر بر آتش بر